فاتح ماد



آستیاگ، بر خلاف انتظار، ماموریت گوشمالی نوه خود و به سر عقل آوردن پارسیان را به هارپاگ محول کرد. شاه ماد هنگام نگریستن و سان دیدن از سپاهیانی که اکباتان را ترک میکردند تا به جنگ کوروش بروند، هیچ تردیدی در پیروزی نداشت، مگر پدر خودش کیاکسار نبود که با چنین سپاهی بر سپاه خونخوار و بیشمار آشور پیروز شده بود؟ امروز این سپاه قرار بود با ملتی بجنگد که از چند قبیله آشفته تشکیل شده است شمار اندکی جمعیت دارد و به زحمت می تواند سی هزار نفر را مسلح کند. کوروش نیز به نوبه خود روی دوستان نزدیک، سربازان وفادارش، نسبتهای قومی و قبیله ای و از همه مهمتر روی دوستانش در سپاه آستیاگ حساب باز کرده بود. همه چیز آنگونه که هارپاگ پیش بینی کرده بود اتفاق نیفتاد. مادها در مرز ماد و پارس به پیروزیهای متعددی نایل شدند و نتیجه نبرد اصلی که دو روز طول کشید مدت زیادی روشن نبود. اما پیوستن هارپاگ همراه با تعداد زیادی از سربازانش به اردوی کوروش وضع را اندکی تغییر داد. خبر پیوستن هارپاگ به کوروش، آستیاگ را نیک خشمگین ساخت نخست او در صدد انتقام از مغانی برآمد که کوروش را دیگر خطری برایش نمیدانستند، دستور داد تا آنها را به چهارمیخ کشیدند، سپس به عزم تسخیر پاسارگاد با سپاهی گران رهسپار پارس شد. کوروش که خبر رسیدن سپاه ماد را شنید با کمک مردی بنام ابار سپاه خویش را سامان داد و پس از نابود کردن تمام شهرهای مسیر سپاه ماد و انتقال ساکنان آنها به انتظار سپاه آستیاگ نشست. نبرد، بسیار سخت و دشواری درگرفت با وجود کثرت مادها پس از فراز و نشیبهای فراوان سرانجام پیروزی از آن پارسها شد، آستیاگ به بند کشیده شد و او را در اختیار هارپاگ نهادند.
تصور همه این بود که انتقام هارپاگ باید بسیار وحشتناک باشد. هرودوت ماجرا را اینچنین بازگو می کند: پس از دستگیر شدن آستیاگ، هارپاگ نزد او رفت، به مسخره کردنش پرداخت و شاق ترین طعنه او هم اشاره به خوراکی بود که آستیاگ از گوشت بدن فرزندش بخورد او داده بود و این نکته را هم از او پرسید که آیا وضعش در حال بندگی امروز بهتر است یا در جلال و پادشاهی دیروز؟ آستیاگ از او پرسید آیا او مبتکر اقدامات امروز کوروش است؟ هارپاگ پاسخ داد: بدرستی جز آن نیست چون من به کوروش نامه داده و او را به سرکشی تشویق کردم. آستیاگ پاسخ داد: تو نتنها پلیدترین بلکه احمق ترین آدمیان هستی. حماقت تو این بوده که با وجودیکه می توانستی خود شاه شوی پادشاهی را نصیب دیگران کردی و بدین خاطر پلید هستی که برای یک شام تلخ بندگی را نصیب مادها کردی. اگر میخواستی شخص دیگری شاه شود، کاش بجای یک پارسی آنرا به یکی از مادها واگذار میکردی.
بنابراین پادشاه ماد پس از سی و پنج سال پادشاهی تاج و تخت خویش را از دست داد اینک کوروش بر اریکه امپراطوری بزرگی تکیه زده بود، او بر خلاف هارپاگ پدربزرگش را تحقیر نکرد به او احترام گذاشت و او را در کنار خویش قرار داد بدین ترتیب کوروش چند هفته پس از پیروزی وارد اکباتان شد به مردم شهر احترام گذاشت و اجازه هیچ گونه تعرضی را به کسی نداد آنگاه خزاین شهر را بنام ملت خود تصاحب کرد. کوروش سپس شورایی مرکب از هفت تن از بزرگان که از آن پس شورای سلطنت نام گرفت تشکیل داد که شاه در صدر آن قرار داشت . او بدین ترتیب وحدت قبایل گوناگون آریایی را بر پایه ای محکم استوار ساخت و این تیره های متفاوت چه کوچ رو و چه یکجا نشین می توانستند در پناه شاه ایران با دشواریهای آینده مقابله کنند. کوروش ساختار اداری ماد را حفظ نمود گویی هیچ تغییری در مادها ایجاد نشده است همسایگان ماد نیز اینگونه می اندیشیدند جز آنکه ممکن است پادشاه جدید و جوان ماد اندکی جاه طلب تر از آستیاگ باشد، ولی اشتباه می کردند تغییری بزرگ و بسیار ژرف روی داده بود و آینده آبستن حوادث بسیاری بود.

بسوی اکباتان


کوروش در حدود ۴۱ سالگی در سال ۵۵۹ ق.م در پارس بر تخت شاهی نشست. در آن زمان وضع از همیشه آرامتر بود. روسای قبیله پاسارگاد با شادمانی شاه جدید را پذیرفته بودند و او را نه تنها از تبار هخامنش بلکه یکی از خود و دارای فضایل نژاد خود میدانستند. روابط خوبی که کوروش با پدربزرگش آستیاگ بر قرار کرده بود٬ علاقه و اعتمادی که اطرافیانش به او داشتند و صفات خوبی که در او وجود داشت٬ فضایی از اعتماد و امید را ایجاد کرده بود. با اینحال این آرامش نوید حوادثی بزرگ را میداد که در راه بود.
کوروش با درایت مثال زدنی خویش به این نتیجه رسیده بود که بسیاری از اشراف ماد از پادشاه ماد راضی نیستند٬ شاه نالایق ماد بیشتر وقت خویش را به خوشگذرانی می گذرانید و از اوضاع مملکت خویش غافل بود. از آنطرف اویل مردوک پادشاه بابل که جانشین پدرش نبوکدنصر شده بود سخت در تلاش بود تا شکوه و عظمت بابل را احیا کند. شاه جدید بابل می خواست حران را دوباره از دست مادها بیرون بیاورد تا ارتباط او با دنیای سامی آسان شود و به دریا راه پیدا کند٬ قیام پارسها علیه مادها به این نقشه او کمک می کرد اما او هنوز از قدرت پیشبینی ناپذیر آستیاگ بیم داشت. شاه بابل خوابی دید که او را بطور کامل مصمم ساخت٬ مردوک وسین بر او ظاهر شدند و به او فرمان دادند که به حران برود و معبد سین را دوباره بازسازی کند پس از آن وی با تاثیر از این خواب و تشویقهای کوروش اقدام به فتح شهر حران کرد.
در واقع آستیاگ بیش از پیش از پیشرفت کار کوروش٬ اتحاد پارس و بابل نگران شده بود. او با چشم پوشی از شهر استراتژیک حران ترجیح داد نیروهایش را علیه شاه دست نشانده اش بسیج کند با این امید که او را بترساند. سپس کوروش را به اکباتان احضار کرد تا میزان فرمانبرداریش را بسنجد. اما پاسخ کوروش به وی بسیار تند و گستاخانه بود: آری آستیاگ٬ من بزودی و حتی سریعتر از آن که تو بخواهی در کاخ تو خواهم بود
تکبر کوروش بی پایه نبود از سالها پیش هارپاگ همان سرداری که آستیاگ وی را مامور کشتن فرزند ماندانا کرده بود و در این راه فرزندش را از دست داده بود در پی گرفتن شدیدترین انتقام از پادشاه ماد بود. او که همچون گذشته مرد مورد اعتماد آستیاگ بود٬ نامه ای به کوروش نوشته و او را به شورش تشویق کرده بود: ای پسر کمبوجیه! ایزدان همچنان چشم بسوی تو دارند. پس در گرفتن انتقام از آستیاگ قاتل خود تردید مکن. اگر این امر فقط به او بستگی داشت٬ مدتها پیش تو مرده بودی! اما لطف ایزدان و نیز برکت اقدام من تو زنده ماندی. تصور می کنم تو باید از مدتها قبل اینها را دانسته باشی. باید این را نیز بدانیکه من بجای کشتن تو٬ در اینکه تورا بدست شبانی سپردم در اطاعت از شاه تعلل ورزیدم. اگر میخواهی بزودی بر امپراطوری آستیاگ حکومت کنی پارسها را بر انگیز و با آنها علیه مادها حرکت کن. چه من سردار سپاه باشم و چه کس دیگری اهمیتی ندارد٬ به هر صورت این تویی که سرانجام پیروز خواهد شد. مادها منتظر همین فرصتند تا آستیاگ را سرنگون کنند و به تو بپیوندند. اینجا همه چیز آماده است٬ پس بی درنگ اقدام کن.
کوروش با اعتماد بسپاهیان خود بویژه قبایل پارس یعنی مارسافی ها٬ ماسپی هاو پاسارگادها و با اطمینان از اینکه متحدی در اردوی مادها دارد٬ در فرستادن پیام گستاخانه و شورشگرانه برای پدر بزرگش تردید نکرد.

بخشی از پیشگفتار کتاب ایران بزرگ



نپندارم بود زیباتر از سرباز ایرانی
که او فرزند ایران است وسرو ناز ایرانی
به زیر پرچم سبز و سفیدو سرخ می خواند
سرود مهر میهن، مرغ خوش آواز ایرانی
تو ای سرباز، بادا دشمنت خوار و سرافکنده
که بودی در همه ادوار، سرافراز ایرانی
به سویت دم به دم، فریاد از دریا زند بحرین
سرانجامش همان است آنکه بود آغاز ایرانی
ز ترکستان وتاجیک.اوستان بر تو رسد پیغام
به داد من برس سرباز یکه تاز ایرانی
بلوچستان و افغان را ز ایرانت جدا کردند
نگوید هیچ کس قفقاز را قفقاز ایرانی
(استاد رسام ارژنگی)



سخن از سرزمینی است که ریشه در ژرفای تاریخ دارد و سر به آسمان استوره ها می ساید؛ مرزی پرگهر که نام ایران را زمزمه می کند. ایران زمین که سرگذشتی شگفت انگیز در سینه دارد، خاستگاه نخستین هاست: از کشاورزی و کوزه گری گرفته تا فلزکاری و بناسازی؛ از خط و نگارش گرفته تا پیکره پردازی و نگارگری؛ و چه خوش گفته اند که: هنر نزد ایرانیان است و بس. اگر پویشها و کوششهای مردمان ایرانی نبود، جهان همواره در تاریکی تاریخ فرو می ماند و از فروغ فرهنگ بی بهره می گشت. برای ارج گزاری به رنجهای گرانبار نیاکان بایسته است بدانیم آنان که بوده اند، کجا میزیستند و چه دستاوردهایی داشتند؟ اگرچه پیدایش انسان از یک میلیون سال فراتر میرود اما سرگذشت او را بیش از ده هزار سال نتوانسته اند آنگونه که باید، دنبال کنند. پس از پایان واپسین دوران یخبندان و سرآغاز تاریخ نوین بشری که از دوازده هزار سال تا کنون ادامه داشته، ایران و ایرانیان یکسره به آبادانی و بنیاد تمدنهای گوناگون و فروزش فرهنگ های فراوان پرداخته اند. ایران نه تنها به گواه باستان شناسی، بلکه به گزارش تاریخ های استوره ای و رسمی، کهنترین کشور جهان به شمار میرود. اوستا، وداها، تورات، خداینامه ها، مورخان دوره ی اسلامی، و پژوهشگران بی طرف، همگی تاریخ تمدن را از ایران آغاز می کنند. "رابرت ویزون" می نویسد که سرآغاز تاریخ ایران تا پانزده هزار سال به عقب میرود. "کرونین" تمدن ایران را از اهرام مصر کهنتر می داند. پرفسور "اسمیت" می گوید که ایرانیان بی گمان نخستین آموزگاران جهان بوده اند و آنچه مردم دیگر دارند از ایرانیان آموخته اند.(ایران در پس پرده تاریخ، ص 13) وزنه ی منشاء انسان اولیه در آسیا سنگینتر از اروپا و آفریقاست... بقایای اسکلت های عصر پارینه سنگی در غار هوتو (بهشهر) متعلق به اواخر عصر پارینه سنگی است، اما از جهت رابطه انسان با صنعت، به دوران میان سنگی مربوط می شود؛ مخصوصن که به وسیله کمان و سگ اهلی مشخص شده است. این دو جزء، متعلق به دوران میان سنگی آسیاست که بر دوران میان سنگی شمال غربی اروپا حق تقدم دارد... ایران و مناطق مجاور آسیای جنوب غربی، به طور کلی منطقه ی اصلی دوران نوسنگی است، زیرا افراد آن از سواحل دریای مدیترانه تا سواحل دریای خزر و ماورای آن در حد وسیعی نسبت به سایر مکانها پراکنده شده اند. (انسان اولیه در ایران، ساندرلند، ترجمه:معصومه نور محمدی). "میکادو" باستانشناس ژاپنی که به چندین شهر و روستای ایران سفر کرده بود، می گوید: چیزی که برای من حتی از بزرگترین اکتشافات باستان شناسی و نمایاندن تمدن های کهن مهمتر جلوه کرد، پیدایش این فکر بود که نکند بر خلاف تمام نظریه هایی که تاکنون ابراز شده، تمدن اولیه از ایران به چین و ژاپن وبالاخره سایر ممالک جهان رفته باشد؟... در آخرین روزهای مطالعه وبررسی خود در "دیلمان" سرانجام به خودم این جرئت را دادم که بگویم من از مجموع این مطالعات به این نظریه رسیدم که تمدن قدیم از ایران، آن هم از دیلمان گیلان به سمت شرق یعنی هندوستان، تبت، چین و ژاپن و سپس به سایر نقاط دنیا نفوز کرده است. (مجله ی سپید و سیاه، شماره 34، ص 6). پرفسور"هولدن برگ" در پی بازدید خویش از ایران گفت: تمدن کهن این کشور چیزیست بسیار بزرگتر و عظیمتر از آنچه که مورخین،محققین،و مستشرقین گذشته برای ما نوشته اند.آثاری که ما در شهرهای بزرگ ایران مثل اسفهان، شوش و شیراز دیدیم اصولن مغایر با مطالبی است که مستشرقان و مورخان غربی در این زمینه نوشته اند. من با جرئت اعلام می کنم که هریک از آنها قسمتی از حقیقت را فدای اغراض شخصی و هدفهای نامعلوم کرده اند و به این دلیل لازم است یک بار دیگر تحقیقات بسیار وسیعی در شناخت تمدن این سرزمین انجام گیرد. (روزنامه کیهان، 28/10/1351 )

قهرمان جوان


کسی که قرار بود روزگاری وحدت بخش شرق شود، نه تنها الهام بخش بیشتر مورخان یونانی شد، بلکه موضوع مورد علاقه مورخانی قرار گرفت که بامر مورد پسند یونانیان یعنی تعلیم و تربیت اهمیت میدادند گزنفون در داستانی تاریخی به نقل سرگذشت کوروش جوان می پردازد و بر تاریخ نمادین شاهزاده جوانی تاکید میکند که منش و هوش او سرمشق ملل گوناگونی شده است. وی مینویسد: «کوروش چهره های بسیار زیبا داشت، روح او سرشار از انسانیت بود و به دانش عشق میورزید. چنان شیفته شرف و افتخار بود که همه گونه خطر را میپذیرفت تا شایسته ستایش شود. اینها صفات اخلاقی و جسمانی کوروش بودند که امروزه در میان ایرانیان سنت شده است.»
هرودوت درباره وی می گوید: «کوروش پادشاهی بود ساده و بلندهمت، جوانمرد و شجاع، با اتباع خود رفتاری مشفقانه و پدرانه داشت. بخشنده، مهربان، آداب دان ومردم نواز بود و چون همواره سعادت و صلاح مردمان خویش را میخواست مردمان وی را پدر مینامیدند.»
کوروش در زمان حیات پدرش، هنگامی که هنوز جوان بود بنا بر سنت بسیار کهن پارسها فرماندهی سپاه را بر عهده گرفت او بدین گونه توانست آموخته های خود را درباره سازمان نظامی و بویژه سلاح جنگجویان را بمحک تجربه بیازماید.
کوروش از نوجوانی آیین پرستش خداوند را آموخت، خدایی که متعال بود. کوروش هنوز جوان بود که آموخت قدرت شاهی به اهورامزدا بستگی دارد، از آنرو که خدا سرور نظام جهان کمی از قدرت خود را به شاه عطا کرده است تا نظمی جهانی را ایجاد کند. بطور حتم کوروش هنگامی که رشد می کرد و بزرگ میشد و در همان زمانهایی که بشکار می رفت و فن جنگ را میآموخت و به افراد پیرامون خود فرمان میداد، احساس خوش رهایی بخش بودن را تجربه کرده بود... آری! کوروش هنگام سواری در دشتها و دره های پارس تربیت دینی یافت.

کودکی که شاه بازی میکند


آستیاگ برآن شد تا نوه اش را بنا بر خوابی که دیده بود نابود کند، در میان نزدیکانش سردارجوانی بنام هارپاگ بود که مناسبترین گزینه برای این کاربنظر می رسید. هارپاگ به دستور شاه کودک را از ماندانا گرفت به منزلش رفت و در حالی که میگریست دستور شاه را به زن خویش گفت، سردار جوان نیک میدانست که اجرای فرمان شاه بسیار خطرناک است چه وقتی شاه میمرد ماندانا جانشین پدرمی گشت و بی گمان بخاطر کشتن فرزندش به او پاداش نخواهد داد، هارپاگ برای رهایی از این موضوع چوپانی را مامور انجام این کار کرد . چوپان کودک را بخانه برد و دریافت بنا بتصادفی براستی الهی همسرش اسفاکو(بمعنی سگ ماده) فرزندی مرده بدنیا آورده. زن پس از آگاهی از ماموریت شوهرش تصمیم گرفت این کودک را جایگزین کودک خود کند. پس چوپان جسد کودک مرده را در سبد گذاشت و به کوهستان برد، چوپان نزد هارپاگ بازگشت و بدو گفت ماموریت را انجام داده است. 
ده سال گذشت کوروش نوجوان که شخصیت استواری یافته بود، در بازی کودکانه ای به پادشاهی انتخاب شد. یکی از کودکان که فرزند آرتمبار از بزرگان ماد بود- از فرمان کوروش سرپیچید و شاه کودکان فرمان داد تا او را تازیانه زدند. کودک نالان و خشمگین از این موضوع بنزد پدرش رفت، آرتمبار خشمگین شکایت نزد آستیاگ برد، آستیاگ فرمان داد شبان را بهمراه پسرش نزد وی ببرند. به کوروش گفت: ای غلامزاده، آیا تو نسبت به فرزند برترین نزدیکانم چنین رفتاری کرده ای؟ کوروش پاسخ داد: پادشاها آنچه درباره او کرده ام بهیچ روی کار خلافی نبود ما سرگرم بازی بودیم او هم یکی از ما بود آنها مرا به شاهی برگزیدند چون برای احراز آن مقام سزاوارترم پنداشتند همگی به فرمانم سر نهادند فقط او نافرمانی کرد بنابراین بسزای عمل خود رسید اگر باید مجازات شوم همین آن آماده ام.بنا برگفته هرودت آستیاگ بفراست دریافت که این باید پسر ماندانا باشد پس هارپاگ را خواست و او نیز صادقانه و با زیرکی همه چیز را گفت. 
آستیاگ خشمش را پنهان داشت و وانمود کرد او را بخشیده اما هرودت نقل میکند آستیاگ فرمان داد تا پسر هارپاگ را بکشند و از گوشت بدنش کباب و خورشتی آماده ساختند و بخورد پدر نگون بخت داد و بدینسان او را مجازات کرد.آستیاگ مغان را احضار نمود پس از مشورت فراوان پیشگویی گذشته خود را تایید کردند و گفتند چون کودک شاه شده پیشگوییشان به حقیقت پیوسته و جای هیچ نگرانی برای آستیاگ نیست. آستیاگ کوروش را نزد والدینش به پاس فرستاد در راه نگهبانان ماجرا را برای کوروش باز گفتند که چگونه پدربزرگش فرمان قتل او را داده بود.کوروش نزد والدینش از اسفاکو بسیار تمجید کرد و نام او پیوسته ورد زبانش بود این نام که معنی آن سگ ماده است برای والدین کوروش عجیب آمد، افسانه ای در میان پارسیان پیدا شد و شایع ساختند سگ ماده ای نوزاد را در کوهستان پیدا کرده و شیر داده است.

پیدایش هخامنشیان


آنشان، قلمرو کوچکی که بزرگی هخامنشیان از آنجا سرچشمه گرفت، منطقه ای کوهستانی بود که بر جلگه دلپذیر و بخشنده شوشان تسلط داشت و بواقع بر آن مسلط بود. مردمانی که در آنشان می زیستند گویی خود را برای تاریخ ذخیره کرده بودند و فضایل سخت کوشی و عادت به محرومیت را در خود پرورش میدادند این منطقه فقیر اما محفوظ حدود سال۷۰۰ق.م شاهد ورود قبایل کوچک آریایی از جمله قبایل پاسارگاد بود که نیاکان کوروش به آن تعلق داشتند، بیشتر آنها ضمن حفظ تماس با جلگه عیلام و شهر شوش، در دژهای خود جداگانه زندگی می کردند. اینان بزودی رهبران خود را شاه نامیدند. درسال ۷۰۰ پاسارگادها نجیب ترین فرد خود بنام هخامنش را به پادشاهی آنشان برگزیدند در کنار شاه شورایی پدید آمد که اعضای آن، نخبگان نظامی صاحبان املاک و افراد خانواده او بود. برای تشکیل ملت، گرد آوردن و متحدکردن یک قبیله در سرزمینی معین و اعلام پادشاهی کافی نبود. دوستان وفادار هخامنش اگر میخواستند با تمام نیروی بلند پروازانه خود وارد تاریخ شوند، نخست باید اعمال برجسته و نمونه‌ای انجام می دادند حرکتی بزرگ که افتخار تاسیس پادشاهی را به آنها بدهد.
هخامنش این را فهمید که برای ایجاد ملتی آزاد یا باید با قویترین شاهان زمان به مقابله برخیزد یا دست کم به کسانی ملحق شود که اقتدار نینوا را به چالش کشیده بودند. وقتی سناخریب تصمیم گرفت ایالت بابل این طغیانگر ابدی را سرکوب کند سر راه خود با اتحادیه ای از نیروهای عیلامی و بابلی روبرو شد که تمام متحدان خود از جمله پاسارگادها را به همراه داشتند. نبرد در هلولا(جلولا) در ساحل دجله رویداد و پیروزی سرانجام از آن شاه نینوا بود و او سپس عیلام را نیز اشغال کرد اما این بمعنای شکست پاسارگادها نبود، که به پناهگاه جاوید خود کوههای آنشان پناه بردند. در زمان اسرحدون (پادشاه آشور)، فرورتیش اتحادیه ای از قبایل اسکیت، کیمری و پارس ایجاد کرد که باعث شد آشوریها ماد را از نظر سیاسی به رسمیت بشناسند. مردی که در این زمان بر آنشان حکومت میکرد چیش پیش «پسر هخامنش» بود. شاه جوان که جانشین مستقیم بنیانگذار پادشاهی بود درگیر رویدادهایی شد که در واقع به نفع او بود .شورش مادها بر آشوریان به آن معنا بود که ملتی آریایی تبار که در میان کوههایی خشن محصور شده بود می توانست با ساکنان قدرتمند و ثروتمند دشتها رقابت کند. شگفت این بود که شکست فرورتیش همین احساس را در پارسها تقویت کرد. درست است که مادها مغلوب شده بودند ولی دلیل آن خیانت یک قوم آریایی تبار دیگر یعنی اسکیتها بود. این شکست به هر حال باعث شد دست نشاندگی پارسها نسبت به مادها تا حد زیادی کاهش یابد، اکنون برگ برنده سیاسی نظامی تازه ای در اختیار آنها قرار گرفته بود. چیش پیش از موقعیت استفاده کرده و با تسلط بر پارسواش و آنشان قلمرو خود را توسعه داد این سرزمین که در جنوب غربی سرزمین پاسارگادها گسترده شده بود اینک پس از شکست مادها اهمیتی بسیار یافته بود و وی میتوانست امیدوار باشد که نقش سیاسی مهمی پیدا خواهد کرد و سوارانش بزودی تمامی پارس را تسخیر کردند. چیش پیش در حین مرگ قلمرو خود را میان دو پسرش کوروش و آریارمن تقسیم کرد. کیاکسار(هوخشتره) نظر خوشی نسبت به تقسیم پارس نداشت چگونه میتوانست بپذیرد امپراطوریش با تقسیم پارس هماهنگ باشد؟ او در پی وحدت قبایل آریایی بود. درسال ۶۰۰ پادشاه ماد تصمیم به اتحاد دو قلمرو پارس تحت اقتدار پسر کوروش یکم کمبوجیه جوان وجاه طلب گرفت، پارسیان تحت حکومت کمبوجیه رفته رفته از اینکه دست نشانده مادها باشند ناراحت بودند.
در این زمان آستیاگ بر ماد فرمان میراند او غرق در تجمل و تن پروری بود در واقع وی آیینه ملت ماد بود که غرق در راحت طلبی و غرور بودند. آستیاگ فردی خودپسند، ترسو و خرافاتی بود که از سایه خود نیز میترسید پس دخترش ماندانا را برای خویش تهدیدی جدی میدانست، بنا بروایت مورخان یونانی او خواب دید که از شکم ماندانا درختی رویید که سراسر آسیا و جهان را در بر گرفت، این خواب وی را نیک ترساند و بنا به توصیه آگاهترین مغان که مادهای دیگر بسیار از آنها متنفر بودند تصمیم گرفت دختر خود را نه به یک ماد از شاهزادگان بلکه به یک دست نشانده که دور ازاکباتان بسرمیبرد، یعنی به کمبوجیه پادشاه آنشان که آستیاگ وی را بسیار پایین تر از مادها میدانست شوهر دهد. از نظر کمبوجیه این وصلت راه قدرت را هموار میکرد. اما شاه نادان از خواب دیدن دست نمیکشید این بار دید که از شکم ماندانا درخت تاکی رویید و سراسر آسیا را در بر گرفت و ماندانا در آنزمان باردار بود بنا به سفارش مغان شاه بیدرنگ دخترش را به دربار اکباتان فراخواند... نوزاد بدنیا آمد، نام پدر بزرگش کوراس را بر او نهادند که تلفظ پارسی باستان آن بود. یونانیان بعدها به او کوروس و یهودیان کوروش می گفتند که در زبانهای لاتینی سیروس خوانده میشد.

آریاییها و مادها


مهاجرتهای ادواری اقوام چادرنشین از استپهای آسیای مرکزی در سراسر هزاره دوم ادامه داشت. بین سالهای ۱۰۰۰-۱۱۰۰ ق.م گروههای کوچکی که خود را آریایی می‌دانستند به درون فلات ایران سرازیر شدند. نام ایران که بعدها به این سرزمین داده شد از کلمه آریانام به معنی سرزمین آرییاییها مشتق شده است در نیمه قرن نهم قبل از میلاد، دو قوم آریایی بطور کامل در ایران مستقر شده بودند: یکی مادها که بیشتر در شمال غرب ایران و در گرداگرد شهر اکباتان بودند و دیگری پارسوا یا پارسها که سرزمین عیلامی کهن فارس را اشغال کردند. از این دو گروه، مادها نخستین قومی بودند که در منطقه برتری سیاسی نظامی یافتند تا آنجا که تهدیدی برای امپراطوری آشور محسوب شدند. مادها از سواران تیرانداز استفاده می‌کردند و این گونه نبرد را از پدران خود، چادرنشینان استپهای آسیای مرکزی به ارث برده بودند، آنها بی باک بودند و از آشوریان ترسی نداشتند.
پادشاهی کیاکسار دوم (هوخشتره) این روند را سرعت بخشید بی‌گمان کلید پیروزی وی برنامه توسعه سازمان نظامی وی بود. وقتی وی اطمینان یافت که ارتش ماد بقدر کافی بزرگ و نیرومند شده، نقشه خود در مورد یورش به آشور را به اجرا گذارد با اینحال او جانب احتیاط را رها نکرد و در این راه با نبوپلسر پادشاه بابل که باندازه وی از آشوریان بیزار بود متحد شد.
حدود سال ۶۱۴ ق.م نیروهای متحد ماد و بابل به سرزمین آشور یورش بردند، شهرها را یکی پس از دیگری تسخیر کردند تا به نینوا رسیدند. ناحوم پیامبر بنی اسراییل سقوط خونین شهر را بدین گونه بیان می‌کند: ویران کننده در مقابل تو در میاید حصار را حفظ کن راه را دیده بانی کن، سپرها بسیارند مردان جنگی سرخ پوشیده‌اند ارابه‌ها و نیزه‌ها فراوان، دروازه گشوده شده است کاخ می‌سوزد، ملکه به اسیری برده می‌شود و کنیزانش سینه زنان ناله می‌کنند، خزاین را غارت می‌کنند. آواز تازیانه‌ها، جهیدن اسبان و تاختن ارابه‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شود. سواران یورش می‌آورند و شمشیرها براق و نیزه ها برانند تعداد کشتگان و زخمی ها را انتهایی نیست و لاشه ها بر روی هم میافتند. (عهد عتیق) مادها و بابلیان سرزمین آشور را بین خود قسمت کردند و تا مدتی بین خود به همزیستی پرداختند. پسر نبوپلسر که نبوکدنصر دوم نام داشت در سال ۶۰۵ ق.م جانشین پدر شد و از طریق ازدواج با یک شاهزاده مادی بنام آمیتیس به تحکیم اتحاد بین ماد و بابل کمک کرد به خاطر همین شاهزاده مادی بود که وی باغهای معلق مشهور بابل را بنا نهاد. کیاکسار پس از اتحاد با بابلیان همچون سایر فاتحین آهنگ فتح سایر سرزمینها را کرد و در این میان لیدی ثروتمند، که بر بخش وسیعی از آسیای صغیر تسلط داشت نظر وی را جلب کرد و در سال ۵۸۹ ق.م لیدی را مورد حمله قرار داد آلیتاس پادشاه لیدی با سپاهی گران به مقابله برخواست و بنا بر نوشته هرودت جنگ تا پنج سال ادامه یافت که طی آن، گاه لیدیاییها و گاه مادها به پیروزی دست یافتند، اما آنچه سبب خاتمه جنگ شد نه دلیل انسانی که یک حادثه طبیعی بود. در یکی از بزرگترین رویدادهای طبیعی تاریخ در روز ۷ خرداد سال۵۸۵ ق.م در اوج نبرد یک خورشید گرفتگی کامل اتفاق افتاد، کیاکسار با اعتقاد به اینکه این تاریکی در نیمروز نمایانگر طالع بد یمنی است، جنگ را متوقف، صلح کرده و سپاهیان خود را از لیدی خارج کرد و هرگز به آنجا بازنگشت او یکسال بعد درگذشت. در واقع او درست فکر کرده بود این کسوف طالع بد یمنی نه تنها برای مادها بلکه برای لیدی و بابل نیز بود چه نبوپلسر در آخرین روزهای زندگیش بر فراز برج بابل پیش بینی کرده بود که: قاطری پارسی می آید و به کمک خدایان خود شما بندگی را بر شما تحمیل خواهدکرد. پارسها به گونه‌ای بهت آور به مرحله بزرگی از تاریخ گام می‌نهادند.